تبليغاتX
بی خیال
تنها تویی کنار من ...خدای من

در راهروهای خیال

بی پرواترین لحظه ها را  دانه دانه می شمارم

سرک میکشم در خاطره های روشن شهر

 از آن نقطه همیشگی

و غروب آفتاب

گویی شهر روشن تر است در کنار ستاره ها

منو تو با هم به ستاره های کوچک شهر می نگریم

و پرنده کوچک خوشبختی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت   توسط بی خیال | 
شب ِ نا آگاه

ستاره صحنه بر روی سر ماه گریه خواهد کرد

صحنه ای از صحن صاحب عزا

صدایی از مرثیه غزل در شعری بی هوا

او خواب نداشت بر چشمان خود و دنیازدگان را برهنگانی می دید

که گویی در توهم پرواز بر آسمان خوشبختی، شب را به صبح می رسانند

ولی او هنوز بیدار بود و به فرجام رای امیر فکر می کرد

و او گریه می کرد برای باران که نمی بارید.

و زجه می کشید برای سر بریده گل سرخ به دست باغبانی که از نسل توهش به سرزمینش پای گذاشته

او می خواند و سروده هایش بسان رعدی ، برق آسا بر سرش کوفته می شد و ساعتی بیهوش بر زمین می افتاد

او قراری داشت

با ستاره ها با پروانه ها با قاصدکان خوش خبر با خرداد

او قراری داشت با فرشتگان خدا

او اصلا با خود خدا قرار ملاقات داشت

و می دانست که صبح اذان گو در کنار پرستوی عشق به پرواز در خواهد آمد

بیدار شد

مدهوش از بوی گل شب بو که فضای صحن را عجیب پر طراوت کرده بود

گویی لحظه های خواب او همراه بود با اشک خدا بر صحن طناب و چوبه

او گریه نمیدانست

و می خواست بهترین بازیگر صحنه باشد

به آرامش خاک می اندیشید در شبی سرد

به عطر خوش مهتاب می اندیشید در شب گریه

او به بوسه های منجمدی می اندیشید که قرار بود در شب حادثه ذوب شود

او به راه گم شده می اندیشید که گویی راهنمایش دیوان سرزیمن طوران بودند که به قلب سرزیمنش یورش برده بودند

...

ساعت پرواز نزدیک بود

صدای وحشت بلند شد

سفیر ابلیس هاله ای میان او و مهتاب شد

دستانش را گره کرد و مشت انگشتانش حکایت شجاعتش او بود

او شجاع بود که ملاقات با خدایگان را بر بتی کوچک ترجیه داده بود

و این در سر مردمی از جنس مرگان نمی گنجید.

راه افتاد ..خوب راه را می شناخت

بارها این راه را در ذهن خود مرور کرده بود و بارها و بارها نقشه راه را برای دیگران ترسیم کرده بود

به رسم مردانگی زانو بر زمین زد و به قبله گاه سرزمینش خیره گشت و اشک بر چشمانش حلقه زد

آه از خستگی پلک و آه از زندانبان و زندان

آه از چوبه های دار

آه از طناب آویزان

آه از لحظه ای دیگر که انگشتانش در حسرت رسیدن به خاک سرزمینش زجه کنان، جان می دهند

ناگهان به خود امد و درونش پر شد از نور مهتاب

مهتاب شب چهارده بود

بعد از آن دیگر قرار نبود که ماهی باشد..مهتابی باشد

به سوی قرارگاه به حرکت افتاد

فرشتگان بال بال می زدند برای لحظه دیدار

و گویی سفیران آتش نیز بال بال می زدند در حسرت تمنای گل سرخ

...

دوباره صدای پا می آید و صدای ملعونی که قرائت می کرد حکمی از جنس بی عدالتی، سیاه و چرکین

دلش می سوخت نه برای لحظه های جان دادن

دلش برای مامور اعدامی می سوختکه طناب را به گردن کسی انداخته بود که در فکر پر دادن کلاغ قصه شهرتاریک او بوده است

او خاموش بود و چیزی نمی گفت و در دل گریه می کرد به حال این مردمان ناپاک

بوسه های پر از درد بر طناب مرگ

مرگی که زندگی را دوباره به او خواهد بخشید ولی ابلهان چه میدانند

مرگی که صدای پایش هنوز بر بام خانه ما می رقصید ولی ناشنوایان قصه چه می شنوند

مرگی که هنوز چون مدالی بر ستارگان شهر خموش می درخشید ولی کور دلان چه می بینند

بوسه بر طناب

حکایتی که بس غم انگیز است

و من چه میدانم از این حکایت نا مانوس

و از ستارگانی که پایشان بر زمین کشیده شد

bk..89/2/22

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت   توسط بی خیال | 
تو سالهاست که نیستی
آری سالهاست
سالهای اندوه
سالهای تنهایی
سالهای تاریکی
گویی این سالها خورشید را در پس ثانیه هایش می بلعد
و چکاوک را بر روی درختی خشک

تو سالهاست که تنهاییم را معنا دادی
در پای درخت سیب
در کنار رودی از جنس ماهیان انتظار
سالهای انتظار
سالهای امید برای لحظه ای شنا کردن در دریای خیال
خیال تو با هزاران خاطره

چه بگویم
تو سالهاست که مرا در خود جا گذاشتی
و خود را درمن
تو سالهاست که سرزمینم را آب ندادی
تو سالهاست که ماندنم را خاکستر کردی
و نماندنم را رویا
آری عزیز سالهاست که تنها بودم

ولی اکنون
سالیان دراز که گذشت
گویی سالی نو برایم رغم خورد
سالی پر از آنچه تو خواستی
سالی پر از مهر
سالی پر از مهربانی
سالی که یک دوست مرا صدا زد
سالی که یک دوست در من شناور شد
سالی که یک دوست دوست داشتن را دوباره زنده کرد
سالی که یک دوست با تمام نا خوشی هایش
خوشی را برایم به ارمغان آورد
سالی که یک دوست دوستم داشت
سالی که یک دوست را دوست داشتم
درست مثل آن سالها
فراموش که نکردی ؟
زیر درخت گیلاس
دیگر فرقی نمیکند
اکنون درخت بید
چنار
سرو
و یا هر درختی که در کوه بروید
فرقی نمیکند جاده های پیچ در پیچ
و شاید دیگر هیچ
فرقی نمیکند سرزمین عشق
یا هوای دوستی
فرقی نمیکند فریاد خنده های عریان
یا گریه های پریشان
فرقی نمیکند کاسه های لبریز از شراب
یا کافه های بستنی
فرقی نمیکند خنده کودکی یتیم
یا گریه مادر یک شهید
فرقی نمیکند آن سالهای پر از التهاب
یا این سالهای پر از اشتیاق
فرقی نمیکند عشق جاودان
و یا دوستی بی پایان
بگذار اعترافی کنم
مدتهاست که کمتر در خیالمی
از من بگذر
از من بگذر و مرا به خدایت بسپار
به بهشت جاودانت قسم
خوابت تعبیر شد
در مقام مقایسه نیستم
که دستان فلک خورده ام را
نتوانم به سادگی یک گریه التیام بخشم
به خنده هایم نگاه کن
تو جایی دیگری و در در سرزمین خیال تو
جایی نداشتم
به من به چشم یک مجنون نگاه نکن
مرا دوباره پیدا کن
در چشمان دخترکی که شبهایش به ساعتها طعنه میزند
و روزهایش به نا محرمان
مرا نگاه کن دوباره ببین
چشمانم دیگر سوی دیدن خیالی تو را ندارد
و در کنار دستان گرم او
سرزمینم
مهربانم
دوباره زندگی را جان خواهم داد
تا وقت رفتن فرا رسد
آن روز تو را باز خواهم دید
تا آن روز
مرا به خدا بسپار
به خدایی که تو را در آغوش گرفته

بی-کی

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت   توسط بی خیال | 

 

عروسی خونین پایان یافت و داماد دروغین به حجله در آمد.

صندوق ها بر خود لرزیدند و دیوان در تاریکی رقصیدند.

قربانیان در کفن های سپید به نظاره ایستادند و زندانیان با دست های بریده کف زدند

وجهانیان یک چشم خشم ویک چشم نفرت، داماد را بدرقه کردند.

چشم روزگار فاش گریست و خون از سر ایوان جمهوری گذشت.

 شیطان خندید و آنگاه ستاره ها خاموش شدند و فضیلت به خواب رفت.

و این بود روزگاری که خورشید دیگر نیامد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت   توسط بی خیال | 

تا چشم به جهان گشودم

طوفانی آنچنان به پا خواست

 که در آغاز سفر

بازیه مخوف روزگار را نشناختم

آه که این دنیا

چه به سخره گرفته

ذهن بازیگوش کودکی من را

....

ای راه بلدان گم کرده راه

چنان می گریزید که گویی

نطفه درونتان بسته شده در بستر خونی ِ خاک

از آسمان چه می خواهید ؟

طلب استغفار میکنید تا گناه بزرگتان که در آغاز

ثوابی بزرگ بوده ، ببخشاید ؟

هه ، چه بیهوده

....

در قاب خالی غروب

رگهای من

در خون ابتذال

فریاد میکشید

این عابران سیه پوش

مجسمه ای بیش نیستند

در این کوچه های تهی

در این سیاهی ملول

این شهر

این مجسمه های بی مقدار

خالی تر از ابر و سبک تر از هوا ست

 

...

بی خیال -۲۳/۲/۸۸

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت   توسط بی خیال |