![]() |
![]() |
|
| تنها تویی کنار من ...خدای من |
|
تو سالهاست که نیستی
آری سالهاست سالهای اندوه سالهای تنهایی سالهای تاریکی گویی این سالها خورشید را در پس ثانیه هایش می بلعد و چکاوک را بر روی درختی خشک تو سالهاست که تنهاییم را معنا دادی در پای درخت سیب در کنار رودی از جنس ماهیان انتظار سالهای انتظار سالهای امید برای لحظه ای شنا کردن در دریای خیال خیال تو با هزاران خاطره چه بگویم تو سالهاست که مرا در خود جا گذاشتی و خود را درمن تو سالهاست که سرزمینم را آب ندادی تو سالهاست که ماندنم را خاکستر کردی و نماندنم را رویا آری عزیز سالهاست که تنها بودم ولی اکنون سالیان دراز که گذشت گویی سالی نو برایم رغم خورد سالی پر از آنچه تو خواستی سالی پر از مهر سالی پر از مهربانی سالی که یک دوست مرا صدا زد سالی که یک دوست در من شناور شد سالی که یک دوست دوست داشتن را دوباره زنده کرد سالی که یک دوست با تمام نا خوشی هایش خوشی را برایم به ارمغان آورد سالی که یک دوست دوستم داشت سالی که یک دوست را دوست داشتم درست مثل آن سالها فراموش که نکردی ؟ زیر درخت گیلاس دیگر فرقی نمیکند اکنون درخت بید چنار سرو و یا هر درختی که در کوه بروید فرقی نمیکند جاده های پیچ در پیچ و شاید دیگر هیچ فرقی نمیکند سرزمین عشق یا هوای دوستی فرقی نمیکند فریاد خنده های عریان یا گریه های پریشان فرقی نمیکند کاسه های لبریز از شراب یا کافه های بستنی فرقی نمیکند خنده کودکی یتیم یا گریه مادر یک شهید فرقی نمیکند آن سالهای پر از التهاب یا این سالهای پر از اشتیاق فرقی نمیکند عشق جاودان و یا دوستی بی پایان بگذار اعترافی کنم مدتهاست که کمتر در خیالمی از من بگذر از من بگذر و مرا به خدایت بسپار به بهشت جاودانت قسم خوابت تعبیر شد در مقام مقایسه نیستم که دستان فلک خورده ام را نتوانم به سادگی یک گریه التیام بخشم به خنده هایم نگاه کن تو جایی دیگری و در در سرزمین خیال تو جایی نداشتم به من به چشم یک مجنون نگاه نکن مرا دوباره پیدا کن در چشمان دخترکی که شبهایش به ساعتها طعنه میزند و روزهایش به نا محرمان مرا نگاه کن دوباره ببین چشمانم دیگر سوی دیدن خیالی تو را ندارد و در کنار دستان گرم او سرزمینم مهربانم دوباره زندگی را جان خواهم داد تا وقت رفتن فرا رسد آن روز تو را باز خواهم دید تا آن روز مرا به خدا بسپار به خدایی که تو را در آغوش گرفته بی-کی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم آذر 1388ساعت توسط بی خیال |
|
|
عروسی خونین پایان یافت و داماد دروغین به حجله در آمد. صندوق ها بر خود لرزیدند و دیوان در تاریکی رقصیدند. قربانیان در کفن های سپید به نظاره ایستادند و زندانیان با دست های بریده کف زدند وجهانیان یک چشم خشم ویک چشم نفرت، داماد را بدرقه کردند. چشم روزگار فاش گریست و خون از سر ایوان جمهوری گذشت. شیطان خندید و آنگاه ستاره ها خاموش شدند و فضیلت به خواب رفت. و این بود روزگاری که خورشید دیگر نیامد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت توسط بی خیال |
|
تا چشم به جهان گشودم طوفانی آنچنان به پا خواست که در آغاز سفر بازیه مخوف روزگار را نشناختم آه که این دنیا چه به سخره گرفته ذهن بازیگوش کودکی من را .... چنان می گریزید که گویی نطفه درونتان بسته شده در بستر خونی ِ خاک از آسمان چه می خواهید ؟ طلب استغفار میکنید تا گناه بزرگتان که در آغاز ثوابی بزرگ بوده ، ببخشاید ؟ هه ، چه بیهوده .... در قاب خالی غروب رگهای من در خون ابتذال فریاد میکشید این عابران سیه پوش مجسمه ای بیش نیستند در این کوچه های تهی در این سیاهی ملول این شهر این مجسمه های بی مقدار خالی تر از ابر و سبک تر از هوا ست
... بی خیال -۲۳/۲/۸۸ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت توسط بی خیال |
|
|
دل من چقدر تنهاست در هجوم اینهمه احساس در سرزمین گامهای سیاه نه ستاره ای نه چراغی بیزارم از تمام واژه های بی میلی بیزارم از مرداب بیزارم از آنکس که بر مرداب دل بست بیزارم از بلبل گویی که او با باغبان پیمان بست
بیزارم از طاووس هزار رنگ از کبک از مردمان هزار رنگ سر در برف بیزارم از امید از یاس از آرزوهای مشتاق از عشق از شرم از حیا بیزارم از آنکه می لولد میان گوشتی گندیده خودش گندیده از آن که می خوابد درون بستری نرم بیزارم از هر گرما بیزارم از هر کس از هر چیز از مردان نا امید از نا امیدی یک زن از زندگی نامشروع چه فرقی میکند ، مشروع از مرگ از زندگی از آنسوی آسمان خدا از پژواک خدا بیزارم از سنگ صبورم پاشیده شد سنگ درونم
اکنون منم بیزار از هر کس و هر چیز آری منم در کوچه های تاریک به دنیال بیزاری تاریک بی زاری ملعون بی زاری بی عشق بی زارم از بی زاری خویش از آوارگی خویش بیزارم از تو از من از هر چه واژه های سنگین است بیزارم از آرزوهای بر باد رفته به بادی آمده به یادی رفته خواب رفته
بیزارم از شعرهای سنگین هر چند شعرهای بی هوا را عشق است بیزارم باتو بودن را بی تو مردن بی تو مردن را بی تو بودن بیزارم از راهی که رفتی راهی که رفتم آخرش پژمردگیهایت دیوانگیهایم بیزارم از حرفهایت نوشته هایم ....... بی خیال ...۳۱/۱/۸۸ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت توسط بی خیال |
|
|
گریه ها و خنده ها تو ام کینه ها و مهرها نیز در هم آن تنها ره روان در خواب و بیداری همه در راه همه بی راه مهربانی ریا نیرنگ طعنه غم دلنوازی چشمها ماتمها گریه بود و دیگر هیچ تو گریه مکن در خون تو رنج گریه خواهد کرد اشک در چشم تو خواهد خشکید راز تو با من همسایه خواهد شد آنچه در من بود در تو آن را باز خواهم یافت در من گریه گریه میکند در تو غرور عشق جاری میشود و این را میدانم لحظه ها گریه های بیرنگیند گریه های بد نامی گریه های ناکامی یا شاید عقده های بی کامی لحظه ها ،طناب فراموشیست .................................................. بی خیال در لحظه هایی بی خاطره تو را نوشتم خودم را نوشتم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت توسط بی خیال |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
از وسوسه های گريز می ترسم
بازگشت ادامه توقف و ایمان دارم چشمها را جهانیست که هرگز بوسه بر آن نتوان کرد ................. بی خیال - bk |
|
RSS
|