![]() |
![]() |
|
| تنها تویی کنار من ...خدای من |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت توسط بی خیال |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت توسط بی خیال |
|
|
عطرهاي زندگي در كنار گلستاني از عشق حرفايي از نوع شنفتن حرفهايي از روي دلواپسي چه گويم از اين همه برگريزان در حال نوشتن بودم نوشتن را ترك كردم فقط براي اينكه او مرا ترك كرد زندگي را من ننوشتم دستان من نوشت آيا ؟ دنياي من همه پر شد از قصه هاي بودن و نبودن دنياي من همه جوشيد در رگ زمانه خرد شده در دست من جنس من از جنس الماس زيبا و برنده بالهايم از بال عقاب پرنده چشمهايم به مانند خورشيد گرم و سوزنده نفسم را ميگيري ؟ از تو من ميگرم نفس..... پنجره را بستم پنجره اي كه مال من بود از جنس من بود حرفهايم را به آيينه گفتم حرفهايي از جنش شيشه خواندم از خون ولاله خواندني از جنس گلايه قلبم پر شد از جوهر عشق نوشتم بر كاغذ بي وجود كاغذم جان گرفت از نوشتنم از خاندنم گلوم تازه شد حرفهايم به كه گويم كه ميدانم كسي نيست بشنود زيباترين حرف من زيباترين حرف من خسته شدم از اين حرفهاي فريبنده دل بسته شدم از عشق حرفي نيست حرف بي حرفيست جاي نا امنيست زمين را گشتم دايره وار كه شايد بيابم اسم تو غافل از اين كه اسمت در دلم بود در قلب من بود در جان من بود سبز شدم همچو درخت درختي از جنس ارديبهشت با گلهايي پر از زيبايي پر از رنگ شدم خانه به دوش ولي جانم به درد آمد از اين همه حرف بي حرفي حرف ، كدام حرف ؟ حرف رفتن يا ماندن و سر رفتن حرف جا ماندن از كاروان پر از ياد گفتي بنويس نوشتم از كه نميدانم از خودم از تو از او از همه شايد از هيچ كس گفتي نمير ولي بدان كه مرده اي بيش نيستم مگر حرفهايم شبيه زندگيست چشم بستم از خانه و كاشانه از بوي بد زندگي خوشم آمد آيا؟ من كجايم تو كجايي سرزمين من من به تو مي انديشم آغوشت را باز كن پروازم را آغاز كن جان من را، جان من ، ناز كن دستم از حركت نمي ايستد دلم مي خواهد پاره كنم قلب كاغذ را با تمام وجودم لحظه لحظه خود را با قلم به تن كاغم فشار ميدهم تا شايد عصاره رندگيم از آن به رويش بريزد هر چند بعيد ميدانم من نمينم من ؟ شايد مني در كار نباشد هاي آني مرا مي شناسي من كه هستم برگي خشك بر روي رودي كه وصال به ناكجا آباد دارد؟ يا ذره اي آب كه تا دل زمين ميگردد و مي چرخد كه شايد بوي تو را احساس كند هاي اي همه خاطره ها قدر من از كجاست تا كجا ؟ مگر خسته مي شود اين دست خسته مگر اين فكر پريشان مجالي براي فكر نكردن دارد پس مينويسم تا تن كاغذ جا دارد ولي بدان حرف دلم پر شده از كاغذهايي كه هرگز ننوشتم و ديگر هيچ
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت توسط بی خیال |
|
|
من معمولا سعي ميكنم حرفاي دلم رو تو دلم نگه دارم بعضي وقتا دلم تنگ ميشه براي نوشتن حرف دل ، حرفايي كه از اعماق وجود در درون من مثل آتشفشان غر ميگيره و خودشو به بيرون پرتاب ميكنه واسه نوشتن بايد دنبال بهونه باشي دنبال بهونه اي كه شايد دلتو آروم كني .البته شايد هفته عجيبيه هفته بي روح كه به نظر خيليا بر فروغ مياد به نظر خيليا هفته ايه پر از حركت حركت مردمي كه شايد يادشون رفته كجا دارن زندگي ميكنن وقتي احساس ميكنم كه ايرانيم غرور تمام وجومو ميگيره تمام زندگيم پر شده از الفاضي كه شايد بتونه منو به گذشته دور خودم نزديك تر كنه وقتي احساس ميكنم در جايي زندگي ميكنم كه قبل ازمن كوروش كبير زندگي ميكرد سرزمين رستم و سهراب سرزمين ليلي و مجنون سرزمين شيرين و فرهاد سرزمين كوه قاف سزمين سيمرغ و سرزمين دليل مردان و شير زناني كه هر كدام براي خود افتخاري حساب ميشن كه يه ايراني افتخار كنه حداقل به نام اونا و و و آره من افتخار ميكنم افتخار ميكنم ايرانيم و يه ايراني زاده من يه ايراني مسلمان هستم كه هيمشه به اعتقادات خودم اعتماد داشتم من يه ايراني شيعه هستم كه هميشه به چهارده معصوم دخيل بستم آره من يه ايرانيم با تمام اعتقادات يه ايراني يه ايراني از نوع مسلمان ولي .... نميدونم واقعا احساس ميكنم دارم بي هوده مي نيويسم خيلي بيهوده چون تاثيري براي حرفام نميبينم چون هيچ وقت حرفي كه زدم به جايي نرسيده ولي چه خوب گفتش كه بگو اگر چه به جايي نميرسد فرياد بهانه نوشتن من بعد از مدتها ، توي وبلاگي كه اصلا قصد نوشتن نداشتم ، خوندن چند تا مطلب بود توي وبلاگي دوستان كه مهم ترين اونا وبلاگه فرشته های زمینی كه به نوعي منو تو فكر برد زندگي يه بچه كوچيك كه زير اين همه شعار گول زننده داره به نوعي زندگي خودشو با واكس زدن سياه ميكنه كه شايد به قول خودش روحش حداقل سفيد بمونه مغز هر آدم نا فهمي رو متلاشي ميكنه . زندگيه يه زن بيوه كه مدتهاست در انتظار جواب دادن آره يا نه افراديه كه اصلا براي اين دارن مزد ميگيرن كه به نوعي به اين زن كمك كن و جواب آره بهش بدن و بد تر از اون شنيدن جواب نه اين زن براي هر آدم بي خيالي عذاب آور و چندش آوره آره سركذشت يه پيره مردي كه عمرشو براي يه دنيا ايران گذاشته كه شايد روزي بتونه سر بلندي كشور خودشو ببينه ولي هركز به اونجا نميرسه كه هيچ بلكه تمام آرزوهايي كه تو دل بوده رو بر باد هوا ميبينه دل هر آدم بي منطقي رو به درد مياره آره عزيزانم وقتي از زندگيه بي حال و بي رمق آدمايي كه تو دريايي پر از عشق و حالي دروغين دارن دستو پا ميزنن با خبر ميشي وقتي بندگي آدمايي رو كه هر لحظه داره نابوديشون نزديك تر ميشه نگا ميكني و وقتي به دستهاي پينه زنده كارگر بي ادعا و بي رمقي كه فقط براي زنده بودن دار جون ميده نه براي زندگي زل ميزني وقتي كه به بي انصافيها و نامرديها ، به حق خوريها ، به زندگيهاي اونچناني كه هر چي توش بري بازم لايه داره ، به بي معرفتي ها كه اين روزا خيلي زياد شده يه كم فكر ميكني ديگه حرفي براي گفتن نداري ديگه رمقي براي رسيدن به آرزوهات نداري وقتي ميبيني جووني با جون و دل داره زحمت ميكشه كه روزي بتونه افتخار ايراني باشه جووني كه سالهاست پشت درهاي بسته همين تفكر فاشيستي قرار گرفته جووني كه هر چي بيشتر سعي مي كنه كمتر نتيجه ميگيره جووني كه لحظه لحظه عمرش رو پاي رسيدن به آرزوهايي ميكنه كه بعد از مدتي متوجه ميشه ديگه جايي براي آرزو كردنم براش نمونده .واي چي بگم وقتي به اين نگا ميكني چه حسي پيدا ميكني واقعا اين آدما به كجا ميرن به كدامين سو به كدامين جهت كدام نا كجا آباد بازم مثل هميشه بي خيال؟ بگذريم ديروز تو راه يكي از خيابوناي پر تردد شهر ديدم كه فلان كانديدا تو تبليغاتش نوشته قيمت مسكن به كمترين مقدار خود مي رسانم.جايي ديگه نوشته بود فقري نمي ماند جايي ديگر زنان آزادند (اصلا هر غلطي خواستين بكنين ) و خيلي چيزاي ديگه احساس كردم تو مملكتي دارم زندگي ميكنم كه مردش تبديل شدن به بزرگترين دروغ گوهاي دنيا به ريا كرا ترين مردم به بي اصل و نسب ترين ملتها . احساس كردم هر كي دنبال كشيدن گوشت هم وطن خوده با فريبكاريه روباه صفتانه خود.احساس كردم ديگه وجودي براي من نمونده تو اين دوره بي رمق و بي حال كه همه به نوعي دارن سر هم رو كلا ميزن زندگي كنم. از خيابون گذشتم و به بدترين حرفي كه فكرشو بكني بر خورد كردم يكي با بي شرمي و بي ادبي تمام نوشته بود : ايراني هميشه بزرگ است بوده و خواهد بود .مردم حق انتخاب دارن مردم حق اعتراض دارن مردم مردم و مردم .. كدوم مردم منظورت مردميه كه دارن بالا سر ما كار هر كاري كه خواستن مي كنن آره اونا هم مردمن راست ميگفت اونا هم از همين مردمن پس چه فرقي با اون پسر يتيم كه گوشه ديوار نشسته و داره زندگي خودشو سياه ميكنه تا با اون بتونه پولي رو در بياره يا اون زن بد بختي كه براي سير نگه داشتن بچه هاش مجبوره به هر كاي دست بزنه و يا اون كار گر دست پينه زده اي كه هميشه شرمندست و دير به خونه ميره تا بچه هاش بخوابن و از اون درخواستي نكن و يا بد تر از همه چه فرقي بين اون آدمي كه تمام زندگي خودشو گذاشته تا بتونه دردي رو از مردم دوا كنه و هزارن درد بي درموني كه واسه ما درد كهنه شده هست با اين مردمي كه ايشون ميگفت . فرقش كاملا معلومه فرقش همونيه كه نه من دوست دارم بگم و نه تو دوست داري بشنوي در آخر باز به حرفي از اين بزرگان رسيدم كه گفته بود اتخابات يه پشتوانه بزرگ براي نظام است جالبت است كه به كشوري با اين همه درد و سر خوردگي بگويم نظام ولي با اين همه احساس ميكنم من ايرانيم من يك ايراني معتقدم يه ايراني كه به خيلي چيزا اعتقاد داره يه ايراني با تمام احساسات و غرور ايرانيت آره من هنوز ايرانيم و افتخار ميكنم كه ايرانيم و در جمع كساني زندگي ميكنم كه هنوز يادشون نرفته كه ايراني كجا بود و بايد كجا باشد.من در نفسم روح رستم جريان دارد . من در وجودم تمناي مجنون را دارم و در رگهايم خون دماوند هنوز جاريست . من در روحم تنها به سر بلندي فكر ميكنم و به افتخار براي ايران و ايراني.من هنوز افتخار ميكنم به كساني كه براي ايران اشك ميريزن هر چند اشكي از خون باشد.من هنوز به ايرانيي كه در درون ايران هميشه زنده است زنده ام. ايران هميشه زنده است ما براي مرز و ايمان رنج دوران برده ايم خون دلها خورده ايم
بدرود- بي خيال |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت توسط بی خیال |
|
|
دلهاي ما به پروازي نو نياز دارد باور كن(بي خيال)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم آذر 1385ساعت توسط بی خیال |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت توسط بی خیال |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت توسط بی خیال |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت توسط بی خیال |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت توسط بی خیال |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت توسط بی خیال |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
از وسوسه های گريز می ترسم
بازگشت ادامه توقف و ایمان دارم چشمها را جهانیست که هرگز بوسه بر آن نتوان کرد ................. بی خیال - bk |
|
RSS
|